خدا...
باور کن...
در انتهای جاده های باران خورده،
رنگین کمان
منتظر بوسه های خدا نشسته
بیا ایمان بیاوریم
که هنوز در سکوت سربی
این شب سرد
دست خدا
روی شانه ای فرو می افتد

باور کن...
در انتهای جاده های باران خورده،
رنگین کمان
منتظر بوسه های خدا نشسته
بیا ایمان بیاوریم
که هنوز در سکوت سربی
این شب سرد
دست خدا
روی شانه ای فرو می افتد

سلام ما را به روزهای خوب برسانید
و بگویید:
ما کمی دیر می آییم
در پیله تنهایی خود
میان کابوس تاریک شب ها و
آرزوهای محال این سالها
کمی نشسته ایم و
نای آمدن نیست
سرشار از احساس است،
شعرِ زندگی با تو؛
وقتی که:
صبح،
از مَطلعِ آفتابگردانِ بوسه هایت،
شکوفا می شوم؛
و شب،
در مَقطعِ شب بوی آغوشت،
آرام می گیرم!

یک امروز را ناخوش احوالم؛
همین یک روز را برایم کسی باش،
که تمام عمر برایت بودم..!
![عکس پروفایل غمگین بدون متن پسرانه ⭐ [با ابهت، جدید و خاص]](https://bahalmag.ir/wp-content/uploads/2019/12/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-300x300.jpg)
من درونِ توام!
از من،
به کجا می گریزی؟!

گفت حالا که داری میری
یه حرفی بزن
یه کاری کن تا اروم بگیره این دلم
یه چیزی بگو که در نبودنت قوت قلبم باشه
زل زدم تو چشماش و گفتم
بهت قول میدم ...
که دوباره در یک سرزمینی دیگر
در یک هوایی دیگر
در جهانی که رنگ آسمان روزش به رنگ چشماته
ما دوباره همدیگر رو خواهیم دید
و من بهت قول میدم
که اگه حتی از خاک اندام پوسیده ام
درخت تاکی تنیده باشد
تو را خواهم شناخت
و انگاه
برخیزم و تو را چون روز اول بخواهمت

چترت را
کنار خوابهای من
جا بگذار
بی شک
شبهای بارانی زیادی
در پیش رو دارم .

چه روزهایی ست
گاهی آدم دلش میخواهد
خودش را بردارد بریزد دور
میان این زندگی و زنده ماندن ها
ساعاتی تعطیل باشد
کمی بمیرد
اصلا نباشد که نباشد...

بامن اگرنمے مانے
یادت رابامن بگذار
دوستم اگرنمے دارے
نگاهت رابامن بگذار
من بایادتوزندگی هاکرده ام..!
آرام بگیر جانان من....
روز های خوب هم میرسد.
تا آن وقت فقط چشم هایت را ببند و در رویای بیداری سر کن..

خدا حافظ پائیز !
ممنونم از تو ،
ممنونم که
خاطراتِ فراموش شده را
دوباره زنده کردی
ممنونم برای ...
بوسه های برگهایت
روی کفش های تنهای ام
ممنونم از نگاه های
مِهر آمیزِ بارانِی ات
ممنونم از تو ،
برای بودن های تکراری ات
خدا حافظ پاییزِ ...
پائیز ِ سردِ تنهایی ام

دوست دارم نوشتن را
نوشتنی که علتش تو باشی
کلمات را آغشته کرده ام
آغشته به جوهری از جنس عشق
از زیبایی ات خواهم نوشت
خواهم نوشت از چشمانی
که می دانم جز تو کسی را بر دیده نمی پسندند
و می نویسم از عشقی
که من آغاز را بر آن خواندم
و پایانی برایش نخواهم دید

نه کاغذم که به دست باد بیافتم
و نه شیشه
که نقش بندم بر زمین
گنجشکی بی پر و بال م
رانده شده از بهشت
به جرم نوشیدن جرعه ای پرواز

چترِ دستانت را
سایه سارم کن
تا احساسم
رها گردد
از دستِ باران دلتنگی
فردا اگر روز خوبی بود
مرا برای دیدن باران،
برای قدم زدن کوه های پاییزی،
برای رقصیدن در برگ ریز،
برای دوست داشتن بیدار کنید؛
از گریستن خسته ام؛
از رنج ها، خسته تر......

دوست دارم آرزوهایم را روی لبانت نقاشی کنم
هر بار که بخندی،
آرزویی در چال گونه ات میافتد
و
برآورده میشود.

گاهــی حجـم دلــــتنـگی هایــم
آن قــــــدر زیـاد میشود
که دنیــــا
با تمام وسعتش
برایـَم تنگ میشود …
دلتنــگـم …
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از
حرکـت ایستـاد …
دلتنگ خودم …
خودی که مدتهــــــــاست گم کـر د ه ام …
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم !
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بـــار از دیار …
یک بـــار از یاد …
یک بـــار از دل …
و یک بــــار از دســــت…

آدم گاهی...
حواسش پرت میشود...
و غذا از دهن می افتد...
چای یخ میکند...
کاغذ خط خطی میشود...
درس چند خط در میان خوانده میشود...
تلفن خودش را میکشد...
تاکسی هی بوق میزند...
بعد که به خودش می آید...
میگوید من فقط داشتم یک لحظه به "او" فکر میکردم...
فقط یک لحظه.


وابسته ام ....
بہ ادم های مجـازے ڪـہ
گاهےحتے.....
نامـشان را هــم نمےدانــم
امادلتنگ ....
میشوم براے نوشته هایشان
ڪہ گهگاه لابہ لاے....
واژه واژه شان زندگے میڪنیم